بسیجی باخدا
تا زنده ام و نفس میکشم شکرت میکنم خدا

خطا از من است، می دانم. از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، اما به دیگران هم دلسپرده ام. از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ، اما به دیگران هم تکیه کرده ام. اما رهایم نکن... بیش از همیشه دلتنگم... به اندازه ی تمام روزهای نبودنم..."
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
تقویم امروز
تاریخ روز
وضعیت آب و هوا
حدیث
ذکر ایام هفته
تصاویر تصادفی

نظرسنجی


آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبیر در آیات قرآن
آیه قرآن

دانشنامه سوره های قرآن
سوره قرآن

کد همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی

کارنامه دفاع مقدس
جنگ دفاع مقدس

ارسال شده در یکشنبه 22 دی 1392 ساعت 02:31 ب.ظ توسط شهرام رحیمی





دانلود
مقالات,تحقیق,پروژه,پایان نامه دانشجویی,جزوات درسی, نمونه سوال,پایان نامه ارشد,پایان نامه دکتری,سورس کد,پروژه پایانی,حل تمرین. دیگر به فکر پروژه هایتان نباشد میتوانید با کلیک روی لینک زیر به موارد مورد نیازتون برسید:
http://www.iranianst.ir

آیا دوست دارین کامپیوتر   رو به صورت تخصصی یاد بگیرین بصورت تصویری و تعاملی به زبان فارسی در همه زمینه ها پس روی لینک زیر کلیک کنید

http://www.learninweb.com/?r=5128

ارسال شده در سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ساعت 01:05 ق.ظ توسط شهرام رحیمی


فقر یعنی
اینجا کودکی کیف ندارد...
ارسال شده در سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ساعت 01:04 ق.ظ توسط شهرام رحیمی


دلم برای پسرک سوخت وقتی گفتم: کفشهایم را خوب واکس بزن... گفت: آقا خیالتون راحت مث روزگارم سیاهش میکنم...
ارسال شده در سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ساعت 12:51 ق.ظ توسط شهرام رحیمی


بابای من زنــده است

فقــط

بعد از جبهه رفتنش

در یــک قاب عکس

تاقچه نشیــن شده است

همیــن !
ارسال شده در سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ساعت 12:49 ق.ظ توسط شهرام رحیمی


تا نبردی دیگر...
ارسال شده در سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 ساعت 12:47 ق.ظ توسط شهرام رحیمی


و چه زیبا مینوشتی و هنوزم نوشته هایت ماندگار است
ارسال شده در دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ساعت 02:49 ب.ظ توسط شهرام رحیمی




پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند
عرق شرم ... بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد

...
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند: پسر کوچک اش چقدر بزرگ شده است

♥الهی که هیچ پدری شرمنده خانوادش نشه♥
آمیییییییییییییییییییییییییییییین
ارسال شده در دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ساعت 02:24 ب.ظ توسط شهرام رحیمی


این مطلب دیروز در سایت یکی از دوستانم دیدم و گفتم بد نیست شما هم بخوانید
این یک داستان واقعی است:

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت. هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد. زمانی که هاچیکو دو ماه داشت به وسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.
این فرد پروفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پروفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد. دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پروفسور نام اورا هاچیکو می گذارد. منزل پروفسور در حومه شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت. هاچیکو یک روز به دنبال پروفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابرو از او می خواهد که به خانه برگردد هاچیکو نمی‌رود و او مجبور می شود که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.
در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پروفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطۀ دوستانه نگاه میکردند. در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پروفسور به دنبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پروفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را رأس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند. این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند. هاچیکو خانوادۀ پروفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده‌ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارس ۱۹۳۴ در سن ۱۱ سال و ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه‌اش باقی‌ماند.

وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.

تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پروفسور است.
ارسال شده در دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ساعت 12:07 ق.ظ توسط شهرام رحیمی


اگر کسی بخواهد ایمــــانش را حفــظ کند
حتی اگر شغلش پلیــــس امریکا هم باشد
حجابـــش را رعایت و نــمازش را می خواند

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِیكُمْ نَارًا ...

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید خودتان و كسانتان را از آتشى كه سوخت آن مردم و سنگهاست‏حفظ كنید بر آن [آتش] فرشتگانى خشن [و] سختگیر [گمارده شده] اند از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپیچى نمى‏كنند و آنچه را كه مامورند انجام مى‏دهند
(تحریم/6)
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:32 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا , 

بدون شرح
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:28 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا , 

این موضوعی که تعریف میکنم از دختر شهید زین الدین شنیدم.

خانم زین الدین تعریف می کردند که یک روز یک فرزند شهید براشون تعریف میکنن از اینکه چجوری شهید زین الدین گره از کارشون باز کردن.

این فرزند شهید میخواستن عازم سفر عمره بشن اما به دلیل مشکلات مالی نمیتونستن.میرن سر مزار شهید زین الدین و میگن که آقا مهدی من مکه مو از شما میخوام.

چند روز بعد یک آقایی از یه آژانس زیارتی باهاشون تماس میگیرن و میگن شما آقای فلانی هستید؟میگن بله.میگن شما میخواستین عمره برین؟میگن بله.میگن که مشکل شما حل شده و فلان روز و فلان ساعت بیاین به این آژانس و مدارکتونو بیارین.

این فردی که مدیر اون آژانس بودن و تماس گرفتن از رزمنده های لشکری بودن که شهید زین الدین فرمانده شون بوده.این آقا تعریف میکنن برای اون آقایی که مشکل داشتن برای سفرشون که یک شب شهید زین الدین به خواب من اومد و گفت تو تو کاروانت یه نفر جای خالی داری.اون آقا هم گفتن بله.گفتن این فلانی اسم و فامیلش و شماره تلفنش رو میدن و میگن که هزینه ی سفرشم با من.این فرد هم صبح که بیدار میشن میگن که خب بذار تماس بگیرم ضرری نداره و وقتی زنگ میزنن و میبینن اطلاعات درسته هزینه سفر اون بنده خدا رو خودشون قبول میکنن.

اینم یکی از نشونه های این که شهدا همیشه هوای مارو داشتن و دارن.


تعداد صفحات : 62

 | ... |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  8 |  ... | 
بسیجی با خدا  |  Designed By basijibakhoda
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic