تبلیغات
بسیجی باخدا - یه عمری رو لبهام پر از خنده بود تا کی‌ باید این نقشو تمرین کنم
بسیجی باخدا
تا زنده ام و نفس میکشم شکرت میکنم خدا

خطا از من است، می دانم. از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، اما به دیگران هم دلسپرده ام. از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ، اما به دیگران هم تکیه کرده ام. اما رهایم نکن... بیش از همیشه دلتنگم... به اندازه ی تمام روزهای نبودنم..."
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
تقویم امروز
تاریخ روز
وضعیت آب و هوا
حدیث
ذکر ایام هفته
تصاویر تصادفی

نظرسنجی


آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبیر در آیات قرآن
آیه قرآن

دانشنامه سوره های قرآن
سوره قرآن

کد همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی

کارنامه دفاع مقدس
جنگ دفاع مقدس

ارسال شده در جمعه 12 اردیبهشت 1393 ساعت 12:08 ق.ظ توسط شهرام رحیمی


یه عمری رو لبهام پر از خنده بود تا کی‌ باید این نقشو تمرین کنم

یا هر ساله تحویل بگم پیشمی تا کی‌ باید این فکرو تلغین کنم

دارم دردو دل می‌کنم گوش کن چه قدر حرف دارم که خالی‌ بشم

چه حرفایی رو تو خودم ریختم ببین از نبود تو چی‌ می‌کشم

دارم دردو دل می‌کنم گوش کن چه قدر حرف دارم که خالی‌ بشم

چه حرفایی رو تو خودم ریختم ببین از نبود تو چی‌ می‌کشم

میگن سایه من شبیه تؤ آره تکیه گاهم همین سایه بود

ولی‌ از همون بچه گی‌‌ درد من نگاهای سنگین همسایه بود

ته هر زمستون یه هفته به عید یه چیزی تو این سینه چنگ می‌زنه

شاید ترکشای که سهم تو شد یکیشون هنوز کنج ذهنه من

تو این سالهایی که بی‌ تو گذشت همش با خودم از تو حرف میزنم

من از آخرین لمس آغوش تو هنوز بوی‌ باروت میده تنم

هنوز بوی‌ باروت میده تنم

شاید یادمون نیست اون موقعها توی خونه موندن که کاری نبود

یا رقصت میونه یه میدون مین واسه عکسای یادگاری نبود

یه مشت گل میارم سر خاک تو که تو حس کنی‌ دنیا تو مشتمه

دوباره به خوابم بیا حس کنم وجودت هنوز مثل کوه پشتمه

دوباره به خوابم بیا حس کنم وجودت هنوز مثل کوه پشتمه

مس بچها هی‌ زمین خوردمو رو پاهای خستم بلند میشدم

کی‌ مردونگی رو بهم یاد داد که از بچه گی‌‌ مرد بر اومدم

من از بچگی‌ مرد بر اومد

ته هر زمستون یه هفته به عید یه چیزی تو این سینه چنگ می‌زنه

شاید ترکشای که سهم تو شد یکیشون هنوز کنج ذهنه من

تو این سالهایی که بی‌ تو گذشت همش با خودم از تو حرف میزنم

من از آخرین لمس آغوش تو هنوز بوی‌ باروت میده تنم

هنوز بوی‌ باروت میده تنم


بسیجی با خدا  |  Designed By basijibakhoda