تبلیغات
بسیجی باخدا - مطالب مرداد 1392
بسیجی باخدا
تا زنده ام و نفس میکشم شکرت میکنم خدا

خطا از من است، می دانم. از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، اما به دیگران هم دلسپرده ام. از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ، اما به دیگران هم تکیه کرده ام. اما رهایم نکن... بیش از همیشه دلتنگم... به اندازه ی تمام روزهای نبودنم..."
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
تقویم امروز
تاریخ روز
وضعیت آب و هوا
حدیث
ذکر ایام هفته
تصاویر تصادفی

نظرسنجی


آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبیر در آیات قرآن
آیه قرآن

دانشنامه سوره های قرآن
سوره قرآن

کد همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی

کارنامه دفاع مقدس
جنگ دفاع مقدس

ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 10:09 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : حجاب , 

خواهرم...
ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 10:08 ب.ظ توسط شهرام رحیمی
ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 10:08 ب.ظ توسط شهرام رحیمی
ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 10:07 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : حجاب , 

مروارید جان و صدف حجاب

تا بحال به خود اندیشیده ای...؟

به گوهـــــر وجودی ات ؛ به عــزت درونـــی ات ؛ زیــــبایی کنونـی ات

به مروارید چی...؟!

اندیشیده ای ...

به ارزشش به زیبایی بودنش ؛ به کمیاب بودنش ؛ محبوب بودنش

اره... درست فهمیدی !!

تو مرواریدی هستی زیبا در پوشش چادری زیباتر

مروارید باش تا همیشه محبوب باشی ... نه چون سنگ ساحل در دسترس همگان
ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 10:06 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : حجاب , 

گفت به سلامتیه اون راننده تاکسی که توی این گرما،

کولر ماشینش رو برای چادری‌ها روشن می کنه....
گفتم نه!!! به سلامتیه اون بانوی چادری که اگه کولر هم براش روشن نکنن

بازم به چادرش افتخار می‌کنه...





خـــــدایا !!!!!!


از تو میخواهم چـــــــادر مـــــــــرا آن چنان با چـــــادر خاکــــــی جده ی ســــادات پیونــــــد زنی...

که اگر جـــــان از تنــــــــم رود چـــــادر از ســــــــــرم نرود ......
ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 10:06 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : حجاب , 

آرام باشید

میدانم سخت است

خشک سالی در راه است؛ یا...

یا بهتر است بگویم آمده

آری... آمده!!! خشکسالی "حجاب" را میگویم

برای باریدن باران دعا می کنیم

انشا اللّه که محصول خوبی بدهد


در این خشکسالی "حجابـ " برای چادر فاطمه (س) گریه میکنم...
ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 10:05 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : دفاع مقدس , 

و پا برهنه رفت...

گردان پشت میدون مین زمینگیر شد
چند نفر رفتن معبر باز کنن
14ساله بود
چند قدم دوید سمت میدان ... یکدفعه ایستاد!!
همه فکر کردند ترسیده!!!
یکی گفت: خب ! طفلک همش 14 سالشه!!!
پوتین هاشو داد به بچه ها و گفت: "تازه از گردان گرفتم ، حیفه! بیت الماله!"
و پا برهنه رفت...
ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 10:04 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : فرهنگی , 

چه نیازی به الگو سازی در كشور ایران اسلامی برای كودكان وجود دارد ؟ 


تمام انمیشن سازی های غربی (كه عموما فراماسون و یهودیت سرمایه گذار و برنامه ریز آنهاست) این زحمت سنگین را كه بر عهده گرفته اند !



چه نیازی وجود داره كه عكس های روی كتاب و دفتر و اتاق و لباس و وسایل كودك از عكس های پوشیده ، شهیدان ،‌دانشمندان و آرمانهای بزرگ ایرانی- اسلامی باشه ؟ چه نیازی هست كه كودك بداند عباس بابایی كیست و چه كار كرده و برای چه شهید شده ؟‌ چه نیازی هست تا بدانند احمدی روشن ها برای چه ترور شدند یا مختارها چگونه تنها ماندند ؟؟
كشورهای غربی برهنگی  و هوس و پوچ بودن زندگی را كه به تصویر كشیده اند !




آخر می دانید ! اوضاع جهان همیشه گل و بلبل بوده است ! نه جنگی ! نه ظلمی ! نه ستمی ! نه جاه طلبی ای ! آخر همه قصه ها هم شیرین است و عاشق به معشوق میرسد !!


چه نیازی وجود دارد كه كودكان ما روحیه شهادت طلبی و آرمانخواهی و علم آموزی برای ایستادن روی پای خود و وابسته نبودن به غیر  را داشته باشند ؟ 
كشورهای غربی كه كل دنیا را به زانوی تسلیم در آورده اند ما هم آخرین كشور ! 



ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 01:37 ق.ظ توسط شهرام رحیمی


بعد از شهدا فقط گفتیم شهدا شرمنده ایم....................
چشمان شهدا به راهی است که از خود به یادگار گذاشته اند .. اما ... چشمما به
روزی است که با آنان روبه رو خواهیم شد . دعایی ... تا که شرمنده نباشیم ...

ارسال شده در پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت 01:37 ق.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : دفاع مقدس , 

حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری.

ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت.

ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه میائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد:اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد.

البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.

منبع: کتاب سلام بر ابراهیم




تعداد صفحات : 3

 | 1 |  2 |  3 | 
بسیجی با خدا  |  Designed By basijibakhoda