بسیجی باخدا
تا زنده ام و نفس میکشم شکرت میکنم خدا

خطا از من است، می دانم. از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، اما به دیگران هم دلسپرده ام. از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ، اما به دیگران هم تکیه کرده ام. اما رهایم نکن... بیش از همیشه دلتنگم... به اندازه ی تمام روزهای نبودنم..."
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
تقویم امروز
تاریخ روز
وضعیت آب و هوا
حدیث
ذکر ایام هفته
تصاویر تصادفی

نظرسنجی


آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبیر در آیات قرآن
آیه قرآن

دانشنامه سوره های قرآن
سوره قرآن

کد همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی

کارنامه دفاع مقدس
جنگ دفاع مقدس

ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:15 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا , 

به شدت از غیبت بدش می آمد. هر وقت اسم یکی از بچه ها را می آوردیم، مثلا می گفتیم: حسین می گفت: حسین اینجا هست یا نه؟
نمی گذاشت کوچکترین حرفی در مورد کسی که پیش ما نیست بزنیم.چنان ما را عادت داده بود که حاضر نبودیم یک کلام غیبت کنیم.
شهید سید محمد ابراهیمی
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:11 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا , 

هنگامی که علی اکبر را داخل قبر گذاشتند، او را به علی اکبر حسین (ع) قسم دادم
و گفتم: «پسرم! چشمانت را باز کن تا یک بار دیگر تو را ببینم. آن گاه چشمانش را باز کرد»
و این چنین شهید علی اکبر صادقی، پیک لشکر 27 محمد رسول ا... آخرین درخواست مادرش را اجابت کرد و برای ما تصاویری به یادگار گذاشت
که بدانیم «شهدا زنده اند».
شهید علی اکبر صادقی
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:10 ب.ظ توسط شهرام رحیمی


گوشش را گرفته بود و پیاده اش می کرد. گفت: «بچه این دفعه چهارمه که پیاده ات می کنم، گفتم نمیشه بری.» گریه می کرد، التماس می کرد، ولی فایده ای نداشت، یواشکی رفته بود.
از پنجره از سقف، هر دفعه هم پیاده اش کرده بودند. خلاصه نگذاشتند، سوار قطار بشود. توی ایستگاه قم مامور قطار صدایی شنیده بود، از زیر قطار، خم شده بود دیده بود پسر نوجوانی به میله های قطار آویزان است با لباس های پاره و دست و پای روغنی و خونی دیگر دلشان نیامد برش گردانند.
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:09 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا , 


جایی برا موسسه روایت سیره ی شهدا نداشتیم

از همون اول یه خونه اجاره کرده و سیره ی شهدا رو راه انداخته بودیم

مدتی اجاره خونه عقب افتاده بود

هیچ منبع درامدی هم نداشتیم که اجاره رو تامین کنه

مسئول سیره بچه های موسسه رو جمع کرد و گفت بریم گلزار شهدا

همه راه افتادیم

رسیدیم سر مزار شهید زین الدین

مسئول سیره به تک تک بچه ها گفت:

گزارش کاراتون رو برا شهید بگین

تک تک گزارش دادیم

آخر سر مسئولمون خطاب به شهید زین الدین گفت:

ببین آقا مهدی! این وظیفه ی ما بود که انجام دادیم

الان هم اجاره خونه عقب افتاده ، صاحب خونه هم ما رو جواب کرده

تصمیم با خودتونه

اگه می خواین ما همچنان سیره شهدا رو نگه داریم ، اجاره ی مکانش رو جور کنین...



... صبح اول وقت روز بعد دیدم پدر شهید زین الدین اومد سیره

یه بسته پول گذاشت روی میز

جریان پول رو که پرسیدم ، گفت:

دیشب مهدی اومد به خوابم و گفت: این مبلغ رو برسونم به مسئول سیره ی شهدا

پول رو شمردیم ، دقیقا مبلغ اجاره ی عقب افتاده بود...


منبع: اینجا سیم دلت به آسمان وصل میشود
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:09 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا ,  دفاع مقدس , 

آفتاب نزده از خانه می رفت بیرون یک روز، صدای پایین آمدنش را از پله ها که شنیدم، رفتم جلویش را گرفتم. گفتم«مهدی جان! تو دیگه عیال واری. یک کم بیش تر مواظب خودت باش.» گفت«چی کار کنم؟ مسئولیت بچه های مردم گردنمه.» گفتم «لااقل توی سنگر فرماندهیت بمون.» گفت«اگه فرمانده نیم خیز راه بره، نیروها سینه خیز می رن. اگه بمونه تو سنگرش که بقیه می رن خونه هاشون.»
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:08 ب.ظ توسط شهرام رحیمی


اسیر شده بودیم،ما رو بردند « اردوگاه العماره » داخل اردوگاه تعدادی از شهدای ایرانی رو دیدم .معلوم بود بعد از اسارت به شهادت رسیده بودند.
جمله ای که روی دست یکی از شهدای اونجا نوشته شده بود،با خوندنش مو به بدنم راست شد و به شدت گریه کردم.اون جمله رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.شما هم بخونید و فراموش نکنید.
روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود:مادر! من از تشنگی شهید شدم
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:07 ب.ظ توسط شهرام رحیمی


نماز اول وقت، استمرار در خواندن قرآن و مطیع امر ولایت بودن:

پدرش خیلی سفارش کردند به این سه ویژگی. او گفته که تنها اینگونه سعادتمند می شویم، همان طور که پسرش سعادتمند شد.

مهدی اگر مهدی شد با این ویژگی ها ، تنها به یک دلیل بود ؛ اینکه به مقام تسلیم رسیده بود و انگه که تسلیم را آموخته باشی آسان است دل بریدن و پر کشیدن.
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:06 ب.ظ توسط شهرام رحیمی


تنها کسانی مردانه می میرند که

مردانه زیسته باشند.

شهید آوینی
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:04 ب.ظ توسط شهرام رحیمی


آن هنگام که مادرت پیرتر میشود؛ و چشمهای گرانبها و با ایمان او، زندگی را آنگونه که [زمانی میدید ] نمیبینند؛ زمانیکه پاهایش فرسوده میگردند، و برای گام برداشتن نمیتوانند او را یاری دهند؛ در آن هنگام بازوانت را برای یاری او به کار گیر، با خوشی و سرمستی از او نگاهبانی کن، زمانی که اندوهگین است، بر توست که تا آخرین گام او را همراهی کنی، اگر از تو چیزی میپرسد، او را پاسخگو باش، و اگر دوباره پرسید، باز هم پاسخگو باش، و اگر دگربار پرسید، دگربار پاسخش گو، نه از روی ناشکیبایی، بلکه با آرامشی مهربانانه، واگر تو را به درستی درنمی یابد، شادمانه همه چیز را برای او بازگو، ساعتی فرا میرسد، ساعتی تلخ، که دهان او دیگر هیچ درخواستی را بیان نمیکند .
ارسال شده در یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 ساعت 09:03 ب.ظ توسط شهرام رحیمی


پدرم ، چون باران
ساده و بَخشندَ ست
پُر غرور و آرام،
پدرم یک مَـــردست ...


تعداد صفحات : 62

 | ... |  4 |  5 |  6 |  7 |  8 |  9 |  10 |  ... | 
بسیجی با خدا  |  Designed By basijibakhoda
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic