بسیجی باخدا
تا زنده ام و نفس میکشم شکرت میکنم خدا

خطا از من است، می دانم. از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، اما به دیگران هم دلسپرده ام. از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ، اما به دیگران هم تکیه کرده ام. اما رهایم نکن... بیش از همیشه دلتنگم... به اندازه ی تمام روزهای نبودنم..."
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
تقویم امروز
تاریخ روز
وضعیت آب و هوا
حدیث
ذکر ایام هفته
تصاویر تصادفی

نظرسنجی


آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
تدبیر در آیات قرآن
آیه قرآن

دانشنامه سوره های قرآن
سوره قرآن

کد همراه با قرآن
آیه قرآن تصادفی

کارنامه دفاع مقدس
جنگ دفاع مقدس

ارسال شده در چهارشنبه 16 بهمن 1392 ساعت 08:43 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : دفاع مقدس , 

یادمون نره مدیون جانبازایی هستیم که یه عمر دارن زجر میکشن و درد تحمل میکنن به خاطر ما

به هرچی هم متعقد باشیم و نباشیم این عزیزان رو سر ما جا دارن
ارسال شده در چهارشنبه 16 بهمن 1392 ساعت 10:30 ق.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا ,  دفاع مقدس , 

ارسال شده در جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 08:41 ب.ظ توسط شهرام رحیمی
ارسال شده در جمعه 13 دی 1392 ساعت 09:41 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : دفاع مقدس ,  شهدا , 

كجایند مردان بی ادعا . . . ؟؟؟
ارسال شده در جمعه 13 دی 1392 ساعت 09:39 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا ,  دفاع مقدس , 

جاذبه ی عجیب در ساختن افراد
همرزم شهید:در چند ساله ی جنگ که بنده با شهید زین الدین برخورد داشتم هیچ گاه ندیدم نیرویی را طرد کند. جاذبه عجیبی داشت و در ساختن افراد، استعدادی خارق العاده.اگر می دید کسی در مسئولیت خودش از لحاظ مدیریت ضعیف است، طردش نمی کرد؛ او را از آن مسئولیت بر می داشت، می آورد پیش خودش در فرماندهی. آن وقت هر جا می رفت ، او را هم با خودش می برد؛ و به این شکل روحیه ی مسئولیت پذیری و حسن انجام وظیفه را عملاً به او می آموخت و بعد دوباره از او در جایی دیگر استفاده می کرد. با همین روحیه ی کریمانه بود که به هر دلی راهی می گشود.

ارسال شده در جمعه 13 دی 1392 ساعت 09:37 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا ,  دفاع مقدس , 

شهیدی که در تیر رس سربازان بعثی اذان می گفت و سپس نماز می خواند + عکس


شهید مهدی خندان هنگام نماز ، خود را به محلی میرساند که کاملا در دید عراقی ها بود ، آنجا اذان می گفت و نماز می خواند ، این شهید به دوستانش در این باره می فرمود : ن وظیفه دینی‌ام را انجام می‌دهم و می خواهم بگویم ما برای چی با شما می‌جنگیم. همه جنگ ما همین اذان و نماز رسول‌الله است

ارسال شده در جمعه 13 دی 1392 ساعت 09:37 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا ,  دفاع مقدس , 



============================
( اگر خوندی و دلت شكست بنده را هم دعا كنید)


پس از باز کردن معبر مین، به سیم خاردار حلقوی رسیدند که به هیچ عنوان نمی‌شد آن را قطع کرد.

چون اگر سیم را قطع می‌کردند، سیم‌ها جمع شده و معبر منفجر می‌شد.

خبر رسید که گردان پشت سیم خاردارهای حلقوی گیر افتاده؛ از مکالمات بی‌سیم معلوم بود برادر کاوه اصرار دارند که کار زودتر شروع شود. در همین حین یک جوان به روی سیم‌های خاردار خوابید، بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید.


بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند. خارهای سیم در بدن جوان فرو رفته بود، در زیر نور منوّر کاملاً مشخص بود، قطرات خون از بدن او جاری شده بود. وقتی همه نیروها از روی بدن او عبور کردند، عملیّات آغاز شد.

در همان لحظات جوان را از روی موانع بلند کردیم، همین‌طور که خون از تمام بدن او جاری بود،

دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تحمّل ندارم، شهادت را نصیبم کن، در همان لحظه، گلوله‌ای بر چهره نورانی او نشست.»

اهل افغانستان بود، پیکرهای شهدای عملیّات والفجر 9 به شهرستان بجستان آمد؛ تمامی شهدا توسّط خانواده‌هایشان تشییع و تدفین شدند، امّا هنوز یک شهید مانده بود. کسی برای تحویل پیکر او اقدام نکرده بود. این شهید خانواده‌اش را در جنگ افغانستان از دست داده بود.

نانوا او را شناخت. مدتی در نانوایی کار می‌کرد. امام فرموده بود: «جبهه رفتن واجب کفایی است. او هم مقلّد امام بود؛ می‌گفت: اسلام مرز نمی‌شناسد، امام ولّی ماست.»

شهید رجبعلی غلامی، غربت و گمنامی خاص خودش را داشت؛ نوزده سال بیشتر نداشت. از تمام دار دنیا یک موتور داشت، آن را هم وصیت کرده بود بفروشند و به جبهه کمک کنند.
( تصویر مربوط به شهید غلامی نیست - شهید دیگری است)
ارسال شده در سه شنبه 3 دی 1392 ساعت 11:38 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : دفاع مقدس , 

فقط دعا كنید پدرم شهید بشه!

خشكم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟

گفت:آخه بابام موجیه!

گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرادعاكنم شهید بشه؟

آخه هروقت موج میگیردش و حال خودشو نمیفهمه شروع میكنه منو

و مادر و برادر رو كتك میزنه! ، امامشكل ما این نیست!

گفتم: دخترم پس مشكل چیه؟

گفت: بعداینكه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه كاری كرده.شروع

میكنه دست و پاهای همهمون را ماچ میكنه و معذرت خواهی میكنه.

حاجی ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.

حاجی دعاكنید پدرم شهید بشه . . .

موضوع : دفاع مقدس , 

ﮔﻔﺖ : ﮐﻪ ﭼﯽ؟ ﻫﯽ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯ ﺟﺎﻧﺒﺎﺯ ، ﺷﻬﯿﺪ ﺷﻬﯿﺪ!

ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭼﻪ .. ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﻧﺮﻥ ! ﮐﺴﯽ ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﻮﻥ ﻧﮑﺮﺩﻩ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ!

ﮔﻔﺘﻢ :ﭼﺮﺍ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ! ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ!

ﮔﻔﺖ :ﮐﯽ؟ !!

ﮔﻔﺘﻢ :ﻫﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﯾﺶ!

ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ؟ ! ﭼﯽ ﺭﻭ؟!
.
.
ﮔﻔﺘﻢ : ﻏﯿﺮﺕ!!!
ارسال شده در دوشنبه 2 دی 1392 ساعت 10:04 ب.ظ توسط شهرام رحیمی

موضوع : شهدا ,  دفاع مقدس , 

خاطرات زیبای منطقه
*****************************************************
ریش و پل/
شهید ابوالحسنی را بچه ها دایی صدا می زدند. این اواخر ریشش حسابی بلند شده بود. شاید یك قبضه!
ـ دایی! ماشاءالله چه ریشی بلند كرده ای!
ـ اگر از پل بگذرد ریش است والا پشم هم نیست!


تعداد صفحات : 11

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... | 
بسیجی با خدا  |  Designed By basijibakhoda
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic